۳۶ ماه در گوانتانامو

gfg-mosavi۳۶ماه در گوانتانامو 

 دکتر موسوی گردیزی، زندانی آزاد شده از گوانتانامو 

 

 

 

مقدم حسینی، زحمتکش/ «همه چیز از پایان یک مراسم استقبال از «حاجی» شروع شد…» وقتی وارد خانه شدند چون نماینده قانونی مردم افغانستان بودم از آن ها حکم ورود به منزل خواستم وقتی مترجم این جمله را برای آن ها ترجمه کرد، فرمانده آن ها خندید و گفت: «…».«گفتند اسم شما دیگر سید محمد علی شاه نیست بلکه ۶۹۵ است. چند چیز را هم باید مراعات کنید که روی دیوار نوشته بودند که…». «فقط یکی از شکنجه های شان این بود که ۱۵ روز با پخش صدای بلند موسیقی به ما بی خوابی دادند و حق نشستن هم نداشتیم ». «کنار هر اتاق توالت صحرایی داشتند که هرکس باید رو به روی دیگران می نشست…» .این ها را دکتر موسوی گردیزی زندانی آزاده شده از گوانتانامو می گوید .درباره انفرادی و انتقال ساعت به ساعت زندانی با دستبند و زنجیر به یک اتاق انفرادی دیگر که طی ۲۴ ساعت همچنان تکرار می شد، ضرب و شتم ها در اتاق های تاریک و در حالی که متوجه نیستی چه کسی شما را می زند و خیلی چیزهای دیگر که خیلی هایش عجیب و متاثرکننده است.موسوی گردیزی که متولد استان «پکتیا»ی افغانستان است اطلاعات جالب دیگری از شرایط نگهداری زندانیان در گوانتانامو، رابطه زندانیان و سربازان و ملیت زندانیان و… ارائه می کند. این زندانی بازگشته از گوانتانامو درباره نحوه آزادی اش نیز می گوید: … .گفت وگوی اختصاصی دفتر پژوهش روزنامه خراسان را با وی در هتل محل اقامتش در مشهد می خوانید:

 

……………………………………………………………………………………………………………………………….

 

   

شما در سال ۸۰ و۸۱ نماینده مردم پکتیا در مجلس لویی جرگه افغانستان بودید. شما در این مسئولیت بودید که دستگیر شدید یا بعداز آن؟

بله، در همین مسئولیت در ۲۲ مرداد سال ۸۲ بود که به همراه دوبرادر و پسر عمویم شبانه به منزل مان ریختند و ما را با خود بردند.

 

برای شان سوغاتی نیاوردیدآن ها هم با یک هدیه خوب برای زیارت قبولی به دیدن شما آمدند.

(خنده)

 

چگونه دستگیر شدید؟

در بازگشت با استقبال مردم مواجه شدیم. در همه جا استقبال از حاجی رسم است اما در افغانستان بیشتر به این اهمیت می دهند و تعداد زیادی مقید به استقبال از حاجی هستند. ده ها ماشین به استقبال ما آمدند. در مسیر راه به نیروهای کمپاین آمریکایی که در همان نزدیکی قرارگاه دارند، برخوردیم. در افغانستان رسم است که وقتی ماشین های آمریکایی از جایی عبور می کنند، همه ماشین ها کنار پارک می کنند تا آن ها عبور کنند. چون تعداد ما زیاد بود حساسیت ایجاد کرد. شب وحشیانه با نیروهای زیادی همراه با توپ و تانک هجوم آوردند. وقتی وارد خانه ام شدند، چون نماینده قانونی مردم افغانستان بودم، از آن ها حکم ورود به منزل خواستم، وقتی مترجم این جمله را برای آن ها ترجمه کرد، فرمانده آن ها خندید و گفت: ما حکم و قانون هستیم و آن چه ما می گوییم قانون است و اگر تکان بخوری با تفنگ سر و کار داری. وقتی دیدم ۴ نفر از تفنگداران به سوی من نشانه گرفته اند، دیگر حرف از قانون نیست. هیچ گونه مراحل قانونی حتی در گوانتانامو نداشتند.آن ها ما را نه اسیر جنگی می دانستند و نه زندانی، پس هیچ مقررات جهانی را در این رابطه قائل نیستند. آن ها من و برادرها و پسرعمویم که از حج برگشته بودیم را با خود بردند.

 

به کجا؟

این دوزندان کجاست؟

زندان های آمریکایی ها در افغانستان هستند. نیروهای آمریکایی داخل قلعه زندگی می کردند، اطراف آن را به خاطر حصانت از حملات موشکی جاهای تورمانندی ساخته و وسط آن را کاه ریخته بودند، این ها را سنگربندی کرده بودند و در حالی که سقفی نداشت زندانی ها را وسط آن نگهداری می کردند. کنارش هم جای دستشویی بود به طوری که هنگام گرد و خاک همان فضولات به سمت خودمان برمی گشت. روزها با آفتاب و شب ها با سرما، که هیچ چیزی جز آب جیره بندی و غذای خیلی ناچیز نداشتیم. روی خاک با دست و پاهای بسته مجبور به نشستن بودیم. در صورت همکاری سربازها تنها می شد به دیوار تکیه داد. چشم های ما ۲ روز در همین حالت بسته بود. اما خیلی از زندانی ها تمام مدتی که آن جا بودند چشم های شان بسته بود. در این ۲۰ روز یک بار آب حمام و وضو را ندیدیم چه برسد به مسائل بهداشتی دیگر. من اسم این جا را گذاشته ام “خرابه گردیز”. بعداز آن به زندان بگرام منتقل شدم.

 

همان پایگاه نظامی معروف آمریکایی ها در نزدیکی شهر بگرام افغانستان؟

بله. در بگرام اولین روز ورود بدترین روز زندگی من بود. در اتاق تاریکی که با نور بازجویی هایی که در فیلم ها نشان می دهند روشن شده بود. وسط اتاق هم مربعی به اندازه یک متر در یک متر درست کرده بودند، من را آنجا قرار دادند، بعد با خشونت و وحشی گری دست هایم را از پشت بستند. زنجیرهایی که به دست و پاهایم بسته بودند و چشم بندم را باز کردند. با خشونت گفتند اولین حرفی که از آن ها شنیدم این ها بودند «این جا خاک ماست، و هرچه می گوییم باید گوش دهید.» این بدترین جمله ای بود که شنیدم چون وطن ما را خاک خودشان می دانستند. گفتند اسم شما دیگر «سیدمحمدعلی شاه» نیست بلکه ۶۹۵ است. چند چیز را هم باید مراعات کنید که روی دیوار نوشته بودند که هر کدام از آن ها را مراعات نکنی مجازات می شوی: حرف نزن ،حرکت نکن و … حق اعتراض و اهانت به پرچم و سرباز آمریکایی را نداری، از آن روز مجازات های مدرن آمریکایی برای ما شروع شد.در بگرام فشار شکنجه آن قدر زیاد بود که اگر مسلمان و متعلق به خود افغانستان نبودیم، سالم از بگرام بیرون نمی آمدیم، حتما از لحاظ روحی و جسمی ناقص می بودیم.به خاطر بدآموزی خیلی از شکنجه ها را نگفته ام و بخشی از آن را هم به خاطر مراعات مسائل عاطفی به خانواده ام نگفتم. فقط یکی از شکنجه های شان این بود که ۱۵روز با پخش صدای بلند موسیقی به ما بی خوابی دادند و حق نشستن هم نداشتیم. اگر هم اعتراضی می کردی ، ما را به گونه ای از پا به سقف آویزان می کردند که انگشتان دست مان به زمین می رسید. آن قدر آن جا می ماندی تا خودت «بگویی دیگر اعتراضی ندارم.» چنان شده بود که بعد از این ۱۵ روز هر کاری می کردم تا یک ماه نتوانستم خوب بخوابم. از لحاظ روحی اثر خیلی بدی روی من گذاشت.

 

شکنجه ها همین ها بود یا انواع دیگری هم شکنجه می شدید؟

تمام مدت در بگرام با تیمم نماز خواندیم و حق وضو گرفتن نداشتیم. ضمن این که طبق فرهنگ ما صحیح نیست که جلوی چشم دیگران دستشویی کنیم. کنار هر اتاق توالت صحرایی داشتند که هر کس باید روبه روی دیگران می نشست. وضعیت تغذیه به گونه ای بود که در این مدت ۳۰ کیلو وزن کم کردم. غذای جیره بندی خشک می دادند. از لحاظ روحی به گونه ای بودیم که نمی توانستیم آن را بخوریم. وعده صبح ساعت ۴ صبح، ظهر ساعت ۹ صبح و شب را ساعت ۴ عصر می دادند. در ماه مبارک رمضان بچه ها فقط وعده اول را می خوردند. ۱۰ نفر را با چشم و دست بسته می بردند، ۵ نفر جلوی ۵ نفر دیگر باید خود را لخت می کردند و حمام می رفتند و لباسی که اندازه شان نبود را می پوشیدند. حمام هم در زمان نیم دقیقه باید انجام می شد. وقتی که از گردیز به بگرام منتقل شدم، برای اولین بار که به حمام می رفتم، خودم را صابون زدم آب را بستند، گفتم که بدنم صابونی است، که توجهی نکردند. بعد از آن دیگر صابون نزدم و فقط خودم را خیس می کردم. جلوی دیگران لباس درآوردن خیلی سخت بود. این که آمریکایی ها برای لذت خود چه کارهایی با هر زندانی انجام می داد ند جای بحث خود را دارد.در بگرام سلول های انفرادی با چوب ساخته شده بودند. یکی از مشکلات این بود که نه آب را به موقع می دادند و نه برای قضای حاجت به موقع شما را می بردند. گاهی به زور آب می دادند. کسی به صلیب سرخ شکایت کرده بود که به ما آب کم می دهند، به همین دلیل به زور آب می آوردند. وقتی که آب می خوردی به دستشویی نمی بردند. هر چه فریاد می زدی فایده ای نداشت، حتی بعضی ها بودند که مریض شده بودند اما نمی بردند. مریض هم که می شدی از دارو و درمان خبری نبود. به روشهای مختلف شکنجه می کردند. می بردند در اتاق پر از نور شدید، ۱۰ تا ۱۵ ساعت می نشاندند، هیچ کس هم نبود، فقط دست و پایت بسته بود. گاهی در اتاق تاریک می بردند، بعد خودشان می آمدند کتک می زدند و سر و صدا می کردند، دست و پا و گوش و چشمت بسته، نمی فهمیدی این جا چه خبر است. گاهی می بردند ۱۰ نفر با سوال های گوناگون تحقیرآمیز، سوال پیچت می کردند. گاهی درگودالی تو را می نشاندند، پاهای شان را روی شانه ات می آوردند و سوال می کردند. همه تلاش شان از زمان دستگیری تا آزادی برای کسانی مثل ما این بود که شخصیت مان را خرد کنند. تا از زندان که خارج می شوی جرأت و جسارت مبارزه و قد علم کردن در مقابل استکبار را نداشته باشی.

 

در بازجویی چه مواردی مطرح می شد؟

در شبانه روز چندین بار بازجویی می شدم، اما هیچ گونه تفهیم اتهامی نبود. بازجویی های  شان مطالبی بود که نمی دانستم چه جوابی بدهم. مثلا می پرسیدند چند بار بن لادن را دیده ای؟ می گفتند در افغانستان نبودم، می گفتند ثابت کن که نبودی. می گفتند ثابت کن که بی گناه هستی. من هم می گفتم که شما ثابت کنید که من گناه کار هستم. می گفتند زندگی خود را برای ما تعریف کن و بگو چگونه و چرا به افغانستان آمدی؟ من هم می گفتم افغانستان وطن من است. حتی تا آخرین روزی که آمدم چیزی برای تفهیم اتهام به ما نگفتند. این ها فکر می کردند با سران قبایل جلسه داشته ایم.

 

چه مدت آنجا بودید؟

۳ماه.

 

بعد از این ۳ماه و ۲۰روز در بگرام و گردیز می دانستید زندانی شدن شما در بگرام موقتی است و به گوانتانامو منتقل می شوید؟

در بگرام قرار بود آزاد شویم و گفتند شما بی گناه هستید و آزاد می شوید. اسامی چند نفر را خواندند بعد دیدیم شرایط فرق کرد. ریش و سر ما را با خشونت تراشیدند و لباس های مخصوص زندان بگرام را تن مان کردند.

 

آن موقع چه حس و حالی داشتید؟

آن روز چنان با خشونت با ما رفتار کردند که با حیوان برخورد نمی کنند. هر چه عقده در دل شان بود روی ما خالی کردند.

از بگرام تا گوانتانامو بیش از ۳۰ ساعت مثل مجسمه بین مرگ و زندگی در هواپیما به سر بردیم. من و امثال من کم در زندگی مان پیش آمده که درخواست مرگ از خدا کنیم. اما در هواپیما هر لحظه از خدا می خواستیم که سانحه ای به وجود بیاید و ما از دنیا برویم. کولر سردی هم برای مان گذاشته بودند که از سرما بلرزیم. چنان دست  ها و پای مان را بسته بودند که نمی توانستیم هرکدام از اعضای مان را حرکت بدهیم. چنان این انتقال از بگرام تا گوانتانامو سخت بود که هنگام آزادی و برگشت وقتی گوش و چشم ها را بستند همان حالت انتقال از بگرام به گوانتانامو برای ما یادآوری شد. نفسم گرفت و تپش قلبم زیاد شد. پزشکان بالای سرم آمدند و گفتند چرا اینجوری شدی، که من می گفتم چیزی نیست.

 

می دانم یادآوری خاطرات گوانتانامو برای شما سخت است، اما کمی کامل تر سوال می پرسم تا این برگ از تاریخ آشکار شود. در این جا زندانی ها از چه کشورهایی بودند؟

از سران طالبان و القاعده انگشت شمار بودند. اکثریت زندانیان از پاکستان آورده شده بودند. یعنی دولت پاکستان آن ها را دستگیر کرده بود و به آمریکایی ها فروخته بود. بعضی افراد هم از افغانستان از زمانی که طالبان اسیر می شدند، دستگیر می شدند. کسی آن جا با آمریکایی ها نجنگیده بود. یکی از نیروهای سودانی صحبت می کرد و می گفت وقتی ما را در پاکستان دستگیر و تسلیم آمریکایی ها می کردند، ژنرال پاکستانی گریه می کرد. سوال کردم که چرا گریه می کنی، گفت از این که داریم شما را تسلیم آمریکایی ها می کنیم. او جواب داده بود که «خوب تسلیم نکنید؟» که گفته بود، مجبوریم. به همین خاطر عرب های گوانتانامو اسم پاکستان را « مجبورستان» می گذاشتند. می گفت چرا مجبور هستید، جواب می داد برای این که اگر شما را تحویل ندهیم باید سران تان را تحویل بدهیم. شما چون بی گناه هستید مدتی آن جا هستید و بعد آزاد می شوید، ما شما را می دهیم تا سران تان را حفظ کنیم. در واقع معامله ای بود که زندان گوانتانامو از لحاظ تبلیغاتی باید پر باشد. از افرادی که آن جا بودند از افغانی ها به جز ۴۰۳ نفر که با طالبان مرتبط بودند، بقیه افراد معمولی بودند. چون اکثر زندانی ها از پاکستان آورده شده بودند بسیاری از آن ها کسانی بودند که با موسسات خیریه همکاری داشتند. خیلی هایشان اگر نیروهای جنگی بودند ارتباطی با موسسات خیریه داشتند. اما افغانی ها را بیشتر از خانه های شان آورده بودند. اوایل که رفته بودیم، بیشتر از همه افغانی ها بودند، سپس یمنی ها و بعد از آن ها از عربستان و پاکستان، کویت، مصر، تونس، الجزایر، فلسطین، لیبی و از کشورهای آسیای میانه و تعدادی هم از کشورهای اروپایی و آمریکا زندانی بودند. همه را به اتهام دین داری آن جا جمع آوری کرده بودند. مثلا از افغانستان کسی از کمونیست ها آن جا نبود. از ملیت های دیگر هم مسلمان هایی بودند که با این ها مخالفت داشتند. مثلا تعدادی از تجار اوگاندایی بودند. سفری به افغانستان داشتند که فقط ارتباطی با مجاهدین افغانی زمان جنگ با شوروی داشتند. اما این که به طور مستقیم در جنگ با آمریکایی ها باشد و دستگیر کرده باشند کسی نبود. فردی به نام استاد خوش خیال بود. روزی با او سر صحبت را باز کردم، چون باسواد در میان افغانی ها کم بود خیلی علاقه داشتم که با او صحبت کنم. روزی به او گفتم شما کجا استاد بوده اید، گفت: تراکتور داشتم که راننده آن بودم! در دادگاه فرمایشی که برای مان برگزار کرده بودند، گفتند شما دشمن جنگی هستید بنابراین به این اتهام ها پاسخ بدهید. نه اسیر جنگی، بلکه به عنوان دشمن جنگی که برای آمریکا خطر دارد، در خارج از خاک آمریکا!

سخت ترین شکنجه روحی این بود که در میان کسانی باشم که هیچ سنخیتی با آن ها ندارم و به اتهامی زندانی شدم که خودم با آن مخالف هستم.

 

شرایط نگه داری شما در این جا به چه شکلی بود؟

کمپ ها از لحاظ امنیتی و امکانات درجه بندی داشت. بعضی کمپ ها به گونه ای بود که با سرمای هوا می لرزیدی و با گرمای آن عرق می کردیم. آب هم نداشتیم، لباس های مان را در می آوردند و فقط یک زیرپوش داشتیم. بعضی ها به گونه ای بود که می توانستیم کنار قفس ها همدیگر را ببینیم.

ما را از همان اول به انفرادی بردند. شبانه روز فقط در یک اتاق آهنی یا سیمانی محبوس هستی. اصلا آفتاب را نمی توانستی ببینی. روزها، ماه ها و سال ها فرد را در همین سلول بدون این که نور آفتاب را ببیند، نگه می داشتند. ضمن این که شکنجه می دادند مثل بگرام. نشستن و بستن در اتاق هم زیاد بود. یکی دیگر از شکنجه ها، تغییر اتاق بود طوری که هر ساعت با زنجیر و دستبند اتاق انفرادی تغییر می کرد. ۲۴ ساعت همین گردش را داشتیم و اصلا خواب هم نداشتیم. ۲۰ دقیقه در رفت و آمد بودیم، می ماند ۴۰ دقیقه که نمی توانستیم بخوابیم و استراحت کنیم، برای ۲ و ۳ ماه این شکنجه ادامه داشت.

بعد کمپ ۳ بردند که شرایط آن از انفرادی بهتر بود، اما سخت بود. در انفرادی که بودیم روی آهن می خوابیدیم، اتاق هم خیلی سرد بود، من شب ها تا صبح می لرزیدم. وقتی کمپ ۳ رفتیم یک پتو به ما دادند. کمپ ۲ که رفتیم یک لیوان، خمیردندان و صابون هم دادند. کمپ ۴ خوب بود.زمانی ۳ یمنی و سعودی به خاطر اعتراض به اعمال این ها، خودکشی کردند. دیگر آن قدر شرایط بر ما سخت شد که تا روز آزادی چیزی به ما نمی دادند. یک ملحفه شب می دادند، صبح از ما می گرفتند. تا مرحله ای که نمیری حتی دارو هم نمی دادند، به مرگ که می رسیدی بیمارستان می بردند که نمیری.

در کمپ ۴ که دسته جمعی زندگی می کردیم، هواخوری هفته ای ۲ روز به مدت نیم ساعت، ۵ دقیقه حمام و بقیه هم استفاده از فضای باز. برنامه های ورزشی، نماز جماعت و غذا دسته جمعی بود. شرایط زندان معمولی را نداشت اما از دیگر بخش ها بهتر بود. در سال های اخیر به صورت دسته جمعی آن جا زندگی می کردند و شکرخدا اواخر دوره ام را این جا بودم. در این بخش خودم و دیگران را تقویت روحی می کردم. توانستم از طریق آموزش دوست یابی کنم. هر چه یاد داشتم از سواد، تفسیر، انگلیسی، عربی و پشتو آموزش دادم. با افغانی های آن جا جمعی را تشکیل دادیم.

در رابطه با غذا، به جز ۲ ، ۳ سال اخیر که با اعتصاب ۳ ماهه زندانیان، تغذیه خوب شده بود، قبل از آن غذا نبود. یادم هست از یکی از زندانیان که پزشک داروساز بود پرسیدم: غذا چطوری بود؟ گفت: سهم من ۳۶ عدد نخود بود.بعد از آزادی عکس هایی را دیدم که از گوانتانامو منتشر شده است. به نظر من این عکس در انگلیس ساخته شده است. ۵ نفر بعد از آزادی آن چه را که برای شان گذشته بود را مطرح کردند و فیلم سازان هم آن را به تصویر کشیدند.تجاوز و آزار جنسی نبود و من هم از زندانیان نشنیدم. بسیاری از شکنجه ها در گوانتانامو روحی و روانی بود تا جسمی و فیزیکی- چنان روانی بود که شاید به جرأت بتوانم بگویم ۶۰ درصد از زندانی های گوانتانامو یک دوره فشار روانی را گذرانده اند اما آن ها مجبورشان می کردند پیش روانپزشکان بروند و مثل موش آزمایشگاهی انواع داروهای روان گردان و روانی را روی آن ها آزمایش می کردند. یکی از سخت ترین شکنجه هایی که اثر منفی دارد، انفرادی بود که حتی با سرباز هم نمی توانستی صحبت کنی.

 

خودکشی هم انجام می شد؟

۳ نفر خودکشی کرده بودند، آمریکایی ها می خواستند بازرسی کنند که کسی قرص نداشته باشد که زندانی ها هم نمی گذاشتند. این باعث شد زندانیان به شدت سرکوب شوند. با تفنگ ساچمه ای و گاز اشک آور به جان زندانی ها افتادند. اول بیهوش کردند، بعد با تفنگ ساچمه‌ای زخمی کردند و بعد دست و پا بسته بردند.

 

آیا امکان فرار هم از اینجا وجود داشت؟

نه. در گوانتانامو باید از ۱۲ گیت عبور می کردیم. همه جا دیوارهای سیمی با سیم های میخی شدید وجود داشت. کنترل تلویزیونی، به علاوه نیروهای مسلح هم از برج ها مراقبت می کردند.

 

فضای مذهبی چگونه بود؟

جو عمومی تحت تاثیر وهابی ها بود. کتاب های وهابیت هم وجود داشت نمی دانم چگونه همه جای زندان توزیع می شد. در اواخر ۲، ۳ کتاب خوب از جمله صحیفه سجادیه، حافظ و ۲، ۳ کتاب اخلاقی از مرحوم نراقی به زبان عربی وجود داشت. در کمپ ۴ بعضی وقت ها کتاب می دادند. بقیه کمپ ها هر وقتی شرایط آرام بود، کتاب می دادند.تنها کسی که تقیه نمی کرد و شیعه بودن خودش را ابراز می کرد من بودم. اما ۴ نفر عراقی آن جا بودند که خیلی مقید هم نبودند. با این حال از آزار و اذیت متعصبین در امان نبودند. یک نفر هم از ایران(کرمان) بود که آن جا به او مجید می گفتند.

 

قرآن هم وجود داشت؟

موضوع قرآن در آن جا خیلی مطرح بود. چون زندان گوانتانامو آخرین مرحله جنایت آمریکا محسوب می شد. زندانی ها خیلی مقاومت می کردند. در گوانتانامو به قرآن و نماز احترام نمی گذاشتند، زندانی ها اعتراض و مقاومت کردند. بعد به آن ها قرآن دادند و عبادت هم آزاد شد.یک بار آمریکایی ها قرآن را از جایی پرت کردند. به دنبال این ۲۶ نفر اعلام خودکشی کردند. یک بار هم می خواستند قرآن ها را بازرسی کنند که زندانی ها نمی گذاشتند، با فشار و حمله وارد یکی از اتاق ها شدند که همان سبب درگیری شد.

 

وضعیت سربازان چگونه بود؟

بین سربازان آمریکایی تعصب های نژادی بسیار زیاد بود. خیلی با هم اختلاف داشتند. بین زندانیان گوانتانامو، زندانی زن نبود اما در سربازها زنان هم بودند. خودشان خیلی بد با این ها برخورد می کردند. نمی دانم ارتش آمریکا با این ضعفی که دارد چگونه توانسته در جهان خودش را با ابهت نشان دهد. در یک درگیری ساده بین زندانیان و سربازان، آن ها همه شان می لرزیدند و گریه می کردند. در آمریکا اگر کسی شغل پیدا کند دیگر به خدمت ارتش در نمی آید اما اگر کاری در جامعه آمریکا نتوانند پیدا کنند از روی اجبار به ارتش می روند تا از معافیت مالیاتی و بیمه تحصیل و بیمه آینده استفاده کنند. بعضی وقت ها هم چون بی خانمان، بی پدر و مادر و معتاد بوده اند که به اجبار به ارتش فرستاده می شوند.

 

صلیب سرخ آن جا سرمی‌زد؟

آمدن صلیب سرخ فراز و نشیب داشت. نامه های مردم افغانستان را همیشه آن ها تبادل می کردند. بعضی  وقت ها به خاطر شرایط آن جا نمی آمدند، بعضی وقت ها استراق سمع انجام می‌شد. بعضی وقت ها هم جاسوسان آمریکایی در لباس صلیب سرخ می‌آمدند. غیر از افغانی ها که راه دیگری غیر از صلیب سرخ برای ارتباط با خانواده هایشان نداشتند، بقیه رابطه خوبی با ماموران صلیب سرخ نداشتند.

یک بار خبرنگاران و صلیب سرخ آمدند. یک نفر با آن ها انگلیسی صحبت می‌کرد که این ها دروغ می‌گویند و به شما فقط ظاهر را نشان می دهند. بعد برای این فرد مشکلات زیادی به وجود آوردند.

 

در تاریخ ۲۲ ژانویه ۲۰۰۹ میلادی، باراک اوباما، در دومین روز ورودش به کاخ سفید فرمان تعطیل شدن بازداشتگاه گوانتانامو و همچنین زندان‌های مخفی سیا را صادر می کند. اطلاع دارید که این دستور اجرا شد یا نه؟

زمانی که ما آزاد شدیم، در قراردادی بین افغانستان و آمریکایی ها مقرر شد همه زندانی ها را تسلیم دولت افغانستان کنند. تعدادی را دوباره در افغانستان زندانی کردند. اما به طور کامل عملی نشد و هنوز ۲۰ نفر افغانی در گوانتانامو داریم که ۲ نفر از آن ها هم فوت کرده اند.

 

برای شما جلسه محاکمه ای هم برگزار شد؟

شنیدم یکی از اتهام های من این است که فلانی، که یکی از سران مجاهدین است از جمهوری اسلامی ایران آمده است و می خواهد در شب سیزدهم با سران قبایل «پکتیا» جلسه ای داشته باشد و در براندازی حکومت و قیام مردم برنامه‌ریزی کنند و پکتیا را تسلیم مخالفین کنند. همین گزارش غیرواقعی باعث شد، آن شب دستگیرشوم.

در گوانتانامو ۲ بار محکمه برگزار شد. دادگاه فرمایشی که قاضی، وکیل و دادخواست و سرباز همه، خودشان بودند. من فکر می‌کردم چون هیچ دلیلی ندارند بلافاصله آزاد می‌شوم. متاسفانه یکی از مشکلات ارتش آمریکا این است که مسئولیت پذیر نیستند. یعنی زمانی که پرونده من به دست آن‌ها افتاد، ندیدند که تهمتی که به من زدند با واقعیت نمی خواند، یا به جای این که بنویسند بی‌گناه است و واقعیت ندارد می‌نویسند به نتیجه ای نرسیدیم! بنابراین پرونده به دست فرد دیگری می افتد. آن فرد هم دوباره می نویسد، به نتیجه ای نرسیدیم. ۱ سال و نیم بعد از زندانی شدن من اولین جلسه دادگاه برگزار شد. در دادگاه اتهام من این بود که جهاد کرده بودم علیه روس ها. می‌گفتند در همان جهاد مجروح شدی و با حزب اسلامی و مولوی منصور مجروح شدی، این فرد کسی است که پسرش با آمریکایی ها می‌جنگد. در فلان تاریخ وارد افغانستان شدی و بنا بود با سران قبایل شبینی و… همین ها ، ما گفتیم این ها دیگر چه جور اتهامی است؟ می گفتند در لویی جرگه می خواستی نماینده مردم بشوی! در دادگاه دوم، نتیجه اش مشخص نشد، یکسال بعد از دادگاه اول، بعد از دادگاه دوم از صلیب سرخ آمدند و گفتند ۲۰ نفر آزاد می شوند که ۱۶ نفر آن ها از افغانستان هستند.هنگام آزادی می خواستند تعهدی از ما بگیرند، یکی از بندهای آن این بود که من به اتهام همکاری با القاعده و طالبان دستگیر شدم، از این به بعد هم با آن ها همکاری نمی‌کنم و در صورت همکاری دولت آمریکا حق دارد من را در هر جای دنیا که باشم دستگیر کند. این برگه را به دستم دادند، من آن را پرت کردم و گفتم امضا نمی‌کنم. مترجم به من گفت آقای دکتر امضا کن و برو بیرون، من هم با تندی به او گفتم وظیفه تو مترجمی است یا مزدوری برای این ها، کارت را انجام بده و به این چیزها کاری نداشته باش. امضا نکردم و ترسم این بود که آن جا بمانم سال اول گفتند، شما هیچ مشکلی ندارید فقط شخصیت جهادی شما برای آمریکا خطرناک است، سال دوم سوال های متعددی از ولایت، ولایت فقیه و قرآن و جهاد… از ما کردند بعد گفتند شما با این تحصیلاتتان و این اعتقادهای تان آدم خطرناکی هستید. من این برگه را امضا نکردم. بعد هیئتی به دعوت از دولت افغانستان آن جا آمد که در آزادی من خیلی موثر بود که بعد آزاد شدم.

 

و آزادی؟

همان شرایطی که در هواپیما هنگام انتقال به گوانتانامو برای ما بود دوباره در هواپیما ایجاد شد. ما را به بگرام بردند. بعد از آزادی با مشکلات روحی و روانی که با خودم آورده بودم تا همین الان دست به گریبان هستم.قبل از دستگیری خواب می دیدم که با روس ها در حال جنگ هستم اما بعد از آزادی خواب دستگیری آمریکایی ها رفتن به گوانتانامو، حوادث آن جا، فشار شکنجه هاو… تا صبح برایم تداعی می شد.

 

حال و روز خانواده تان چگونه بود؟

متاسفانه بر خانواده ام خیلی سخت گذشت. بچه هایم در سنی بودند که به پدر نیاز داشتند و خدا را شکر با روحیه مذهبی خانواده ام، مقاومت شان بالا بود. اما از لحاظ روحی فشار زیادی بر بچه ۱۳ ساله ام وارد شد. پدرم از اینترنت یافته بود که زندانی هستم. پسرم خودش را در انباری با چراغ خاموش حبس کرده بود. وقتی گفته بودند که چرا خودت را حبس کردی، جواب داده بود که می خواهم بدانم زندان چگونه است. مادرم که خدا رحمتش کند ، هم مادر بود برای مان و هم پدر، تکیه روحی ما بود. او ما را به جهاد و جبهه فرستاده بود.

 

بعداز آزادی با مشکلات امنیتی برخورد نکردید و برای شما ایجاد مشکل نکردند؟

من از اول با دولت افغانستان مشکل نداشتم و همین الان هم ندارم، ارتباط صمیمی با استاندار و نیروهای امنیتی آن جا دارم. اما نیروهای خارجی هر لحظه در افغانستان خطرساز هستند. ۲ نفر از افغانی هایی که برگشتند، دوباره در بگرام زندانی شدند. بعضی افراد مشهور هستند اما باز هم به آن ها تعرض می شود، مثل ملاضعیف، سفیر طالبان در پاکستان ماه گذشته به خانه اش هجوم آوردند. اما چون نبوده نتوانستند دستگیرش کنند. ما که در گوانتانامو زندانی بودیم دیگر امنیت شغلی هم نداریم.درست است که نیروهای بیگانه در افغانستان اعمال حاکمیت می کنند اما چون با دولت افغانستان مشکلی نداشتم و ندارم، از جهت امنیت بعد از آزادی مشکلی ندارم.

با دولت همکاری دارم، کارهای خیریه انجام می دهم، بعد از نماز جمعه کارهای تبلیغی و فرهنگی دارم. یک مدرسه غیرانتفاعی تاسیس کردیم. از امسال قرار است در دانشگاه آن جا تدریس داشته باشم. به خاطر رسالتی که برعهده ام بوده، کتاب «حقایق ناگفته از گوانتانامو» را منتشر کردم.تاثیر روانی زندان و شکنجه ها را در همه ابعاد زندگی نمی توان منکر کرد. در همه ابعاد زندگی فشار روانی دارم که یکی از آن افسردگی است. وقتی انسان افسردگی داشته باشد خلاقیت و تحرک هم از او گرفته می شود.

 

به رسم خبرنگارها “ترین”ها را بگویید؟

در زندگی چند بار حالت پرواز به من دست داد. یک بار زمانی که مجاهدین در برابر شوروی پیروز شدند و من وارد شهرم شدم. وقتی از تپه های مشرف به شهرمان حرکت می کردیم احساس می کردم در ماشین نیستم بلکه دارم پرواز می کنم و زمانی که پس از آزادی از بگرام به طرف شهرمان می رفتم ، فکر می کردم در هوای کابل دارم پرواز می کنم نه در ماشین.در گوانتانامو شرایط خیلی سخت بود. به خصوص که جنگ، درگیری و فحش و ناسزا بین طالبان و مخالفین آن ها زیاد بود. مدتی هم در انفرادی بودم. بعد از مدت تنهایی یک قرآن با تفسیر ساده کابلی به ما دادند. روز اول سوره یوسف را چندین بار خواندم. چون خودم را مثل حضرت یوسف بی گناه می دانستم. این لذت قرآن خواندن شاید کم در زندگی ام پیش آمده بود. اما درباره تلخ ترین خاطره، بدترین آن، شب دستگیری در گردیز بود. خیلی شرایط سختی داشتیم. زمانی که آزاد شدم به دوستانم گفتم که سختی ها را نمی گویم، حالا که آزاد شدم شیرینی ها را می گویم. خدا را شکر از زندان وقتی بیرون آمدم همان حرف عمه مان زینب را گفتم که «ما رایت الا جمیلا» که یقینا جز خیر و خوبی ندیدم و پشیمان هم نیستم که جهاد و مبارزه در راه حق کردم و به این اتهام که مومن و مسلمان هستم دستگیر شدم.

 

  

ابتدا ما را به زندان گردیز و سپس زندان بگرام بردند. ۲۰ روز در زندان گردیز و بعد حدود ۳ ماه در بگرام زندانی کردند و از آن جابه گوانتانامو. اما برادرها وپسرعمویم تنها ۱۲ روز در گردیز زندانی بودند و بعد آزاد شدند.

 

به اشتراک بگذارید
  • Add to favorites
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • email
  • RSS
  • PDF
  • Print

مطالب مرتبط

  • مطلبی در این ارتباط یافت نشد.‏

۳ Responses to “۳۶ ماه در گوانتانامو”

  1. هادی همایون says:

    من تادیروززندان گوانتانامورانمی شناختم اماباخواندن مطلب “۳۶ماه درگوانتانامو”پی به عمق جنایات ووحشیگریهای کثیف این یانکیهای مدعی ومدافع به ظاهرحقوق بشربردم!

  2. ناشناس says:

    ۶ماه در گوانتانامو اشکم را درآورد.شب اول قبر اوبامای روانی چه جوابی دارد؟به این زندانیان چه جوابی میخواهد بدهد؟آقای دکتر موسوی بهشت بر شما گوارا باد.برای تعجیل در ظهور و برای ما دعا کنید.

  3. رحمانی says:

    واقعا جای تقدیر دارد از مصاحبه گر این مطلب . بسیار سوالات موشکافانه انتخاب شده بود